تبلیغات
خلوتگاه

دیروز دستانش در میان دستانمان بود امروز عکسش!!؟!!


تقدیم به صاحب چشمانی که آرامش قلب ماست

وصدایش دلنشین ترین ترانه مان است: 

از بودنش برایمان عادتی ساخت که 

بی او بودن را باور نداریم 

چه خوب شد که به دنیا آمد...

و چه خوب تر شد که دنیای ما شد

اما چه بد و بد تر شد که بی او بودن را تجربه کردیم...

وداع

خداحافظ ای هم نشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تو را می سپارم به دل های خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب

 تورا می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تو را می سپارم به رویای فردا.....

 



تاریخ : شنبه 17 تیر 1391 | 10:22 ب.ظ | نویسنده : یک دوست | نظرات
یا رب مکن از لطف پریشان ما را / هر چند که هست جرم و عصیان ما را
ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم / محتاج بغیر خود مگردان ما را . . .

تاریخ : دوشنبه 17 آبان 1395 | 02:36 ب.ظ | نویسنده : یک دوست | نظرات
دوستان از قسمت لینک ها می توانید وب دوستان دیگه رو مشاهده کنید.

تاریخ : پنجشنبه 25 دی 1393 | 04:11 ب.ظ | نویسنده : یک دوست | نظرات

گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا ... ما همه‌ آفتابگردانیم

اگر آفتابگردان‌ به‌ خاک‌ خیره‌ شود و به‌ تیرگی ، دیگر آفتابگردان‌ نیست

آفتابگردان‌ کاشف‌ معدن‌ صبح‌ است‌ و با سیاهی‌ نسبت‌ ندارد

 

اینها را گل‌ آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت‌ و من‌ تماشایش‌ می‌کردم‌ که‌ خورشید کوچکی‌ بود در زمین‌ و هر گلبرگش‌ شعله‌ای‌ بود و دایره‌ای‌ داغ‌ در دلش‌ می‌سوخت.

 

آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت: وقتی‌ دهقان‌ بذر آفتابگردان‌ را می‌کارد ، مطمئن‌ است‌ که‌ او خورشید را پیدا خواهد کرد

آفتابگردان‌ هیچ‌ وقت‌ چیزی‌ را با خورشید اشتباه‌ نمی‌گیرد؛ اما انسان‌ همه‌ چیز را با خدا اشتباه‌ می‌گیرد

آفتابگردان‌ راهش‌ را بلد است‌ و کارش‌ را می‌داند. او جز دوست‌ داشتن‌ آفتاب‌ و فهمیدن‌ خورشید، کاری‌ ندارد

او همه‌ زندگی‌اش‌ را وقف‌ نور می‌کند ، در نور به‌ دنیا می‌آید و در نور می‌میرد. نور می‌خورد و نور می‌زاید

دلخوشی‌ آفتابگردان‌ تنها آفتاب‌ است.

آفتابگردان‌ با آفتاب‌ آمیخته‌ است‌ و انسان‌ با خدا

بدون‌ آفتاب، آفتابگردان‌ می‌میرد ؛ بدون‌ خدا ، انسان

 

آفتابگردان‌ گفت: روزی‌ که‌ آفتابگردان‌ به‌ آفتاب‌ بپیوندد، دیگر آفتابگردانی‌ نخواهد ماند و روزی‌ که‌ تو به‌ خدا برسی، دیگر « تویی» نمی‌ماند.

و گفت‌ من‌ فاصله‌هایم‌ را با نور پر می‌کنم، تو فاصله‌ها را چگونه‌ پُر می‌کنی؟ آفتابگردان‌ این‌ را گفت‌ و خاموش‌ شد.

 

گفت‌وگوی‌ من‌ و آفتابگردان‌ ناتمام‌ ماند.

زیرا که‌ او در آفتاب‌ غرق‌ شده‌ بود

جلو رفتم‌ بوییدمش، بوی‌ خورشید می‌داد

تب‌ داشت‌ و عاشق‌ بود

خداحافظی‌ کردم، داشتم‌ می‌رفتم‌ که‌ نسیمی‌ رد شد و گفت: نام‌ آفتابگردان‌ همه‌ را به‌ یاد آفتاب‌ می‌اندازد، نام‌ انسان‌ آیا کسی‌ را به‌ یاد خدا خواهد انداخت ؟

آن‌ وقت‌ بود که‌ شرمنده‌ از خدا رو به‌ آفتاب‌ گریستم ...



تاریخ : سه شنبه 28 خرداد 1392 | 12:54 ب.ظ | نویسنده : یک دوست | نظرات

محتاج سکوت ستاره!

محتاج لطافت صبح!

محتاج صبر خدا!

من محتاج ترانه های بی قفس ِ پر از کبوترم!

 

 

من محتاج واژه های ساده و بی تکلفم

واژه هائی که بشود با آب غسلشان داد!

من محتاج نگاهی از جنس آب و لبخندی از جنس صداقتم!

من محتاج عطر یک احساس باران زده ی نمناکم!

 

 

من محتاج توام!

محتاج نگاه تو،

محتاج لبخند تو،

محتاج احساس تو،

همین!

از این ساده تر و بی تکلف تر در کلام من نمی گنجد!

 

 

من محتاج توام که بیایی و مرورم کنی!

با یک هوا هق هق!

با یک جفت نگاه خیس!

 

 

من محتاج یک دنیا آسمان ِ ابریَم!

که ببارد،....که برای من بشود،

بهانه ای از جنس معجزه!

تا بگویم تو را به حرمت این ابرها که می گریند قسم!....



تاریخ : سه شنبه 28 خرداد 1392 | 12:54 ب.ظ | نویسنده : یک دوست | نظرات
خدایا دوست دارم!!!چون دوسم داشتی که خلقم کردی!!اول دوسم داشتی بعد خلقم کردی!!!خدایا تو دیگه کی هستی!!

خدایا، ای کسی که همه چیز فقط از آن توست و فقط توسط تو اداره می شود و هیچ شریکی نداری. تو ونعماتت توجه مرا به خود جلب کرده است. چه صحیح و زیباست خدایی ات. چه زیبا خدایی می کنی...چه دلنشین عطا می کنی. چه خوب اداره می کنی و چقدر جالب است که همه چیز را به سوی کمال اخروی سوق می دهی.

هرگاه بندگان من،از تو درباره ی من بپرسند،بگو که من نزدیکم.بقره/186

خدایا دلم می خواست یک جایی باشی،حتی اگر شده یک جای دور.آن وقت حتما می آمدم پیشت.حتی اگر پیش تو آمدن خیلی سخت بود.همه اش دنبالت می گردم.می گویند تو همه جا هستی،اما من پیدایت نمی کنم.مگر تو نگفتی من از رگ گردن به شما نزدیکترم.

همه اش به این آیه فکر می کنم. این آیه مثل یک راز است. یک راز مهم که من نمی توانم آن را بفهمم. آخر رگ گردن نزدیک ما نیست، درون ماست. قسمتی از ماست. به این آیه فکر می کنم و دلم هری می ریزد.

انگار یک چیزی توی رگهایم راه می افتد. یک چیز دوست داشتنی و قشنگ. خدایا این چیزی که توی رگهای من می گردد، تویی؟

آیا فکر می کنی خدا واقعا همین نزدیکیهاست،همین دور و برها؟از کجا این را می دانی؟هیچ وقت نزدیکی او را احساس کرده ای؟هیچ وقت فکر کرده ای چه وقتهایی بیشتر نزدیکت می آید؟

اما چرا.....چرا گاهی این قدر احساس فاصله می کنیم؟؟؟؟؟؟؟



تاریخ : شنبه 25 آذر 1391 | 09:50 ب.ظ | نویسنده : یک دوست | نظرات
اینم لالایی بهشتی از صدای محمد کریمی دانلود کنین خوشتون میاد...

http://snd1.tebyan.net/1391/04/lalaei-beheshti_karimi_M.mp3_107313.mp3



تاریخ : پنجشنبه 9 آذر 1391 | 10:06 ب.ظ | نویسنده : یک دوست | نظرات
حتما حتما دانلود کنین بچه ها خیلی با دلم بازی کرده میدونم با دل شما هم بازی میکنه فقط گوش کنین!!! و...بقیش با خودتون

تاریخ : پنجشنبه 9 آذر 1391 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : یک دوست | نظرات


به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد 



و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد



دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق، به امضا شدنش می ارزد



گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم


کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز



حتم دارد که به اِحیا شدنش می ارزد



با دو دستِ تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه برپا شدنش می ارزد



دل من در سبدی، عشق به نیل تو سپرد


نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد


سالها ... گر چه که در پیله بمانَد غزلم



صبرِ این کرم به زیبا شدنش می ارزد




تاریخ : پنجشنبه 9 آذر 1391 | 09:56 ب.ظ | نویسنده : یک دوست | نظرات

گنجشک با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد…..

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ....



تاریخ : دوشنبه 6 آذر 1391 | 01:56 ب.ظ | نویسنده : یک دوست | نظرات

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

 

بنده: خدایا! خسته ام! نمیتوانم

 

خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان

 

بنده: خدایا خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم

 

خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

 

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

 

خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

 

بنده: خدایا امروز خیلی خسته ام آیا راه دیگری ندارد؟

 

خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

 

بنده: خدایا من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم میپرد

 

خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب میکنیم

 

بنده اعتنایی نمیکند و میخوابد

 

خدا: ملائکه ی من ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده او را بیدر کنید دلم برایش تنگ شده است، امشب با من حرف نزده

 

ملائکه: خداوندا دوباره او را بیدار کردیم، اما باز خوابید

 

خدا: اذان صبح را میگویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نمازصحبت قضامیشود خورشید از مشرف سر بر میآورد

 

ملائکه: خداوندا نمیخواهی با او قهر کنی؟

 

خدا: او جز من کسی را ندارد... شاید توبه کند...

 

بنده ی من تو هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صدها خدا داری.....



تاریخ : دوشنبه 6 آذر 1391 | 01:55 ب.ظ | نویسنده : یک دوست | نظرات
تاریخ : سه شنبه 30 آبان 1391 | 11:18 ب.ظ | نویسنده : یک دوست | نظرات

سجاده ی تو رنگ ماتم بود آقا

                         بر دو شتان داغ دو عالم بود آقا

در صحن چشمان پر از اشک عزاتان

                       هر شب بساط غم فراهم بود آقا

روی کتیبه های دور سجده گاهت

                               تصویر ظهر یک محرم بود آقا

در پای آن عمامه ی آتش گرفته

                             کل ملک میمرد هم کم بود آقا

هر جرعه ی آبی که می خوردی ،بمیرم

                             همراه حزن و ناله و غم بود آقا

ای کاش در ظهر عطش پیش لبانت

                            یک کاسه ی باران شبنم بود آقا

استغفرالله این زبانم لال باشد

                          در بینتان یک چشم مَحرم بود آقا ؟



تاریخ : دوشنبه 29 آبان 1391 | 01:17 ب.ظ | نویسنده : یک دوست | نظرات

دلم مست و لبم مست و سرم مست / بخون ای دل که صبرم رفته از دست

بخون ای دل محرم اومد از راه / بخون اجر تو با عباس بی دست …

عرض تسلیت و تعزیت بمناسبت آغاز ایام عزای حسینی

راه حسین، کوتاهترین راه رسیدن به بهشت است.



تاریخ : جمعه 26 آبان 1391 | 11:32 ق.ظ | نویسنده : یک دوست | نظرات

محرم که می‌آید؛

دلت را با خودش می‌برد.

 

 می‌برد و آن را منزه می‌کند، از زنگارهای روزگارمی‌شوید.

 

، عطرآگین می‌کند، صیقل می‌دهد، پاک می‌کند.

 

 محرم که می‌آید؛

 

دل‌ها خدایی می‌شود،

چشم‌ها هم...

 

 و آن را دلیلی نیست، به جز معجزه‌ی خون خدا.

 

خونی که شراره‌های آن، تا قیام قیامت در دل ظلم‌ستیزان می‌جوشد.



تاریخ : جمعه 26 آبان 1391 | 11:26 ق.ظ | نویسنده : یک دوست | نظرات

بی پروایانه

 

          امروز  می خواهم  برایت  بنویسم . . .

 

                  از  احوال  این  چند  روز  اخیرم

 

از  لاشه ی  کبوتر  سیاهی  که  ۸  روز  است  کف  خیابان  افتاده  و

 

من  و  بقیه  رانندگان  بافرهنگ  از  روی  آن  رد  میشویم  و  ککمان  هم  نمی گزد . .

 

 

 

از  مردی  که  دست  در  دست  زنش  ،  به  من  چشمکی  زد

 

 

از  پسری  که  صبح  در  خیابان  به  زنی  که  هم  سن  و  سال  مادرش  بود  ناسزایی

 

    گفت  که  معنی  اش  را  نفهمیدم..

 

و  با  خود  فکر  کردم :  آیا  خود  او  معنی  دهانش  را  فهمید  ؟

 

می  خواهم  برایت  بنویسم  هنوز . . .

 

از  بی  شعوری  خودم

 

 

    که  یک  عمر ، مادربزرگم  را  در  کنارم  نفهمیدم

 

 

  و  حالا  نزدیک  سالگرد  او  ، تنها  کارم ،  گریه  و  گل  سر  مزار  اوست .

 

 

  که  چه  بی فایده  و  پوچ  است..

 

بیا  برایت  بگویم  از  ماسک  های  صورت های  آدمها  که  حتی  شب  هم  در

 

 خلوت

 

 خود  دلشان  نمی  آید  آن  را  برارند !

 

 

    آن  ماسک  های   کپک  زده  و  مغز  های  سوسک  خورده . .

 

از  فکر  های  موریانه  زده  که  از  بیرون  چه  خوش  نما اند  و  از  درون  ، موریانه

 

  خوردتشان و  آماده ی  متلاشی  شدن اند

 

و  در  آخر  بگویم  برایت   از  کسانی  که  خدا  و  عشق  و  معرفت  را  میفهمند  و

 

 هنوز

 

 زندگی  می  کنند  و  دعا  میکنند  و  خدا  را  با  تک  تک  سلول  هایشان  باور

 

 دارند...

 

 

   آنجا  زیر  درخت  ،  کنار  نهر  ،  دور  از  هیاهوی  غم  ،

 

هنوز  عده  ای  هستند . . . .

 

       که  دارند   ( (  زندگی  ) )   می  کنند  ..

 

و  خدا  همیشه  به  بندگانش  امیدی  خاص  داشته  است .

 

و  دارد  هنوز  هم  . . .

منبع:http://hessekhak.blogfa.com/

 



تاریخ : چهارشنبه 25 مرداد 1391 | 02:52 ب.ظ | نویسنده : یک دوست | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

بزرگترین مرجع خرید و فروش خودرو در کل کشور!!

بزرگترین مرجع خرید و فروش خودرو در کل کشور!!

بزرگترین مرجع خرید و فروش خودرو در کل کشور!!